تبليغاتX
Lilypie Fourth Birthday tickers //--> متولد ماه مهر


متولد ماه مهر

. . . روزهایی که با تو می گذرد

 

بر سر سفره ى احساس،اگر جایى بود،
سخن ساده ی تبریك مرا جا بدهید،
سین هشتم، سخن ساده ی تبریك من است،
جا سر سفره اگر نیست، به دلها بدهید...

دوستان نازنینم سلام

فرارسیدن سال جدید و بهار زیبا رو به همه شما تبریک می گم. امیدوارم در سال جدید به بهترینها دست پیدا کنید و از بالاترین نعمت، یعنی سلامتی برخوردار باشید.

من به دلیل مشغله فراوون ماه اسفند اصلا نتونستم مطلبی اینجا بذارم، اما به خونه هاتون سر می زدم و از احوالتون با خبر بودم.

امسال برای من سال مهمیه و در واقع یه شروع برای هدفی که دارم. چون تصمیمات اساسی گرفتم و می خوام مسیر زندگیم (در زمینه کاری) تغییر بدم. با دعای شما دوستان عزیزم من هم امیدوارم موفق بشم.

این چند روز به دید و بازدید گذشت و از امروز هم که همسر گرامی برگشتن سرکار و طبیعتا روند دید و بازدیدها کندتر می شه. البته طبق قول هایی که به کسری دادیم باید حسابی بگردونیمش که هنوز موفق نشدیم.

کسرای عزیزم روند صعودی حرف زدن و استفاده از کلمات عجیب و غریب رو ادامه می ده و معمولا شنونده ها رو شگفت زده می کنه.

........

من: کسری جان دیگه کم کم باید بری توی تختت بخوابیا...

کسری: نه نمی خوام.

من: چرا مامان جان؟

کسری: آخه شما دو تا همه زندگی منین. من که نمی تونم شما رو تنها بذارم!!!!!

.........

من روی تخت نشسته بودم، یه دفعه دراز کشیدم.

کسری: ا چی شد؟ مردی جیگر؟

........

کسری در حال بازی با محمد رضا و باران گریه کنان از اتاق بیرون اومد...

کسری: خاله باران و محمد رضا به من می گن بی ادب.

خاله مهناز: چرا خاله جان؟ شما که خیلی با ادبی.

کسری:آخه من توپ و انداختم طرفشون، اونا نمی فهمن که من بچه ام!!!!!

........

در حال پیاده شدن از ماشین برای عید دیدنی....

بابا: کسری جان عینکت رو در بیار.

کسری: نمی خوام. آخه اینطوری همه به من می گن، چه پسر تیپ زده ای!!!!!

.......

جایی برای عید دیدنی رفته بودیم که رفت بالای میز.

بابا کسری جان بیا پایین

کسری دم گوش بابا: من یه پرندم... آرزو دارم....

(واقعا خودمونم موندیم که این چیزها رو از کجا یاد می گیره. حالا دونستنش یه طرف، این به جا استفاده کردنش واقعا متحیرمون می کنه)

 

 با آرزوی بهترینها برای شما عزیزانم در سال جدید....


 

نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391ساعت 12:24 PM توسط زهره مامان کسری| |

 

چند ماهه که برای کسری یه مجله می خرم به اسم دوست خردسالان که خیلی دوستش داره و واقعا این اسم برازندشه. روزهای چهارشنبه توزیع می شه و تقریبا از فردای روزی که مجله رو براش می گیرم هر روز می گه مامان بریم روزنامه فروشی ببینیم مجله دوست رو نیاورده.

مجله از بخشهای مختلفی تشکیل شده. هر شماره یکی ازانواع حیوانات، ماشینها، اشیا و هر چیزی که فکرشو بکنین به بچه ها با بیان ساده معرفی می کنه. و روی جلد مجله هم عکس همون چیز (ببخشید کلمه مناسبتری به ذهنم نمیرسه) رو روی جلد که رنگ بسیار شاد و متنوعی داره چاپ می کنه. مقدمه مجله از زبون همون وسیله با توضیحاتی پیرامون خودشه، مثلا شماره آخرش در باره جرثقیل بود.

صفحات بعدی شامل شعر، داستان کوتاه ( که من اسمش رو گذاشتم داستان عجیب، چون واقعا داستانهاش یه جوریه)، یه داستان مذهبی مناسبتی، یه داستان همراه با شکل شخصیتهای اصلی که بچه ها می تونن توی خوندن و تعریف کردن داستان کمک کنن و ذهنیت داشته باشن، کاردستی، کامل کردن نقاشی ساده ای به شکل نقطه چین، یه پازل بسیار ساده، داستان مصور با شخصیت اصلی جیقیل (که این بخش محبوب کسری هست)، داستان حیوانات که هر بار عکسهای واقعی یک سری حیوان به همراه داستان بسیار ساده ای از اونها و در نهایت همیشه یه شعر زیبا از آقای مصطفی رحماندوست.

مجله از نظر من برای سنین پیش از دبستان بسیار مناسبه. چون هم جنبه آموزشی  داره و هم سرگرم کننده و متنوعه. علاوه بر اون هفته ای یکبار هم منتشر می شه که برای صبر و حوصله کم بچه ها زمان تقریبا مناسبیه و برای من از این نظر هم خیلی اهمیت داره که بچه ها رو از کودکی با نشریات آشنا می کنه و چون مختص خودشون هست یه حس خود ارزشمندی به بچه دست می ده. وقتی می بینه از دکه روزنامه فروشی چیزی هم نصیب اون می شه، برق خوشحالی توی چشماش دیده می شه. قیمتش هم ۵۰۰ تومنه.

امیدوارم اگر آشنایی نداشتید بخرید و بچه های گلتون لذتش رو ببرن.

--------------------------------

کسری: بابا دهنمو بو کن

بابا اینکارو کرد.

کسری: بوی خوب می ده؟

بابا: بله پسرم.

کسری: من که ادوکلن نزدم چرا می گی بوی خوب می ده؟!!!!!

----------------------------

کسری جان جوراباتو از روی مبل بردار.

- مامان واقعا که از شما وعیده (بعید) می خوام بپوشمشون.

----------------------------

یه شعر از یکی از سی دی هاش یاد گرفته با یان مضمون:

مریم خیلی شلخته اس                   شبیه زغال اخته اس

یه روز مامان رو جایگزین مریم کرد و این شعر رو خوند. منم بهش چپ چپ نگاه کردم.  خندید و گفت: شوخی کردم بابا. مامان به این خوشگلی کجاش شبیه زغال اخته اس؟

--------------------------

در حالیکه از صبح تا شب روزی چند بار  به عناوین مختلف می گه خیلی دوست دارم، یه روز می خواست سر به سر من بذاره:

من که اصلاً و ابداً مامان و بابا رو دوست ندارم. به هیچ وجه...

منم فقط نگاش کردم....

یه دفعه خندید و گفت: شوخی کردم بابا... مامان و بابا به این خوبی مگه می شه دوستشون نداشت؟

 

در آخر شمارو به یه عکس برفی خوشگل از گل پسرم مهمون می کنم.

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 2:7 PM توسط زهره مامان کسری| |

 دوستان گلم سلام.

عکسهای کسری بالاخره به دستم رسید. خیلی عالی شدن. چند تا شون هم هر کاری کردم حجمش به حد نصاب آپلود نرسید.

 

 

در این مدت کسری چند دوره مریض شد و از نظر بدنی حسابی ضعیف شد. به این دلیل و چند دلیل دیگه من از اون کاری که مدت زیادی هم مشغول نبودم انصراف دادم. به هر حال تجربه جالبی بعد از چند سال بود. در سال جدید باز در جستجوی کار خواهم بود.

.

.

.

------------------------

من در حال آشپزی...

کسری: مامان چه بوی خوبی. بوی چیه؟

من:بوی غذا مامان جان.

کسری: خیلی بوش خوبه. دماغم شاد شد از این بوی خوش...

-------------------------

کسری:مامان بگو شغ

- من:شغ

کسری:ل

-من:ل

کسری:پرواز

-من:پرواز

کسری:شغل پرواز. یاد گرفتی؟ (منظور همون سریال شوق پروازخودمونه)

اینم از آموزش هجی کلمات توسط پسرک من که تازگیها بهش علاقمند شده.

------------------------

کلمات محبت آمیز کسری هر روز وسعت بیشتری پیدا می کنه.

مثلا: مامان دست نازنینت رو بده ببوسم...یا مامان بیام بغل گل گلیت بخوابم....

 

نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 8:7 PM توسط زهره مامان کسری| |

من و کسری زیر بارون در حالیکه چترش رو دو دستی گرفته:

-مامان جان دستت رو بده به من از خیابون رد شیم.

- نمی تونم اگه دستم رو ول کنم چتر می افته.

- با یه دست نگهش دار و یه دستت رو بده به من.

- نمی شه آخه من توتو لوام (کوچولو) اگه ولش کنم می افته.

- چه طور این طور موقعها کوچولو می شی؟

ـ خوب دیگه هر مردی یه جوره!!!!!!!!!!!!!!!

.......

مامان می دونی آبمیوه تو دلم قل قل زد تبدیل شد به جیش، غذاها تبدیل شدن به پی پی!

.......

وای اینقدر پام درد می کنه که حال و حوصله مهمون رو ندارم. (البته محدود به همون زمان بود و دوباره لحظه شماریش شروع شد.)

.......

مامان اینقدر دوست دارم که از دهنم در نمیاد....(همون نمی تونم بیان کنم خودمون)

.......

داشتم واسه خودم شعر می خوندم:

-مامان اینو نخون خوشم نمی یاد

- ولی من دوست دارم

- مامان این مسخره بازیا چیه در میاری؟!!!

.......

در حال دویدن برای سریع انجام دادن کاری بودم که کسری گفت مامان چرا وحشی شدی؟

 

دامنه لغات و جملات کسری به شدت گسترده شده. محل استفاده از کلمات رو می دونه ولی خوب و بدش رو هنوز درست تشخیص نمی ده. ولی یه بار که واسش توضیح می دم دیگه درک می کنه. مثلا دو مورد آخر دیگه تکرار نشد.

نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 10:17 AM توسط زهره مامان کسری| |

این روزها حس غریبی دارم. هر چی موضوع کارکردنم جدی تر می شه، احساس می کنم از کسری دارم فاصله می گیرم. به نظرم اونم اینو حس کرده. از وقتی بهش گفتم می خوام برم سر کار به راحتی زیر بار مهد نمی ره. فکر می کنه می ذارمش و میرم.....وقتی در مورد مهد ازش می پرسم، میگه دلم واست تنگ شد گریه کردم.

راستش دیگه خودمم نمی دونم واقعا دلم می خواد کار کنم یا نه.  به این وضعیتی که دارم عادت کردم. کم و بیش مشغولیتهایی واسه خودم دست و پا کردم. به زندگی الانم خو گرفتم. ولی می دونم اینطوری زیاد دووم نمیارم. یعنی بازدهیم روز به روز پایین میاد. پس چاره ای ندارم جز تحمل رنج دوری از پسرکم تا زمانی که مثل بقیه مامانای شاغل عادت کنم.

هر وقت می خواد چیزی بخوره، دهن من و باباش هم می ذاره. وقتی می گیم خودت بخور، می گه دلم نمی یاد تنهایی بخورم....

هر شب بدون استثنا از باباش می پرسه: بابا شب که بخوابم فردا بیدار شم تعطیلی؟ و اگه جواب بگیره نه، با بغض میگه آخه من دلم واست تنگ می شه.

روزی هزار بار می پرسه، مامان ناراحت نیستی؟

هر چند دقیقه یکبار منو با این جملات گوشنوازش شرمنده می کنه. مامانی خیلی دوست دارم، مامان آخه اینقدر مهربونی؟ مامان اگه بری سرکار دلم برات تنگ می شه.

هر چیز جدیدی که واسش می خریم میگه، من این رو به باران، بیتا، محمدرضا، سوگند،الای، امیر رضاو....هم می دم ( هر بچه ای که دور و برمون هست)

خودش با سعی زیاد یاد گرفته تمام لباسهاش رو بپوشه، واسم میز می چینه، چای ساز روشن می کنه، هر چیزی ازش بخوام واسم بیاره فوری پیدا می کنه و میاره، لباس از ماشین در میاره و.......البته در خونه رو فقط خودش باید باز کنه.

 اگه کسانی رو که دوست داره چند وقت نبینه، می گه مامان می دونی چرا اعصابم خورده(در حالیکه هیچ نشونی از ناراحتی نداره) واسه اینکه دلم واسه (مثلا مامان فروز) تنگ شده.

زمانهایی که مهمون داریم به شدت ذوق زده می شه و وسایلش رو با سخاوت هر چه تمام تر در اختیار بچه ها می ذاره.(البته اگه تعداد بچه ها از یک نفر بیشتر باشه) از هر زمانی که متوجه بشه به معنای واقعی شمارش معکوس داره.

....ای خدا آخه من چه جوری هر روز صبح تا بعد از ظهر رو بدون این مهربونم سر کنم؟(الان خدا جونم می گه من به کدوم حرف تو گوش بدم، خودتم نمی دونی چی می خوای!!!!!!!!!!)

- بردمش دندونپزشکی فلورایدتراپی. آقای دکتر کلی از دندوناش تعریف کرد و از من تشکر

 

نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 2:10 PM توسط زهره مامان کسری| |

 

عزاداری در مهد کودک

نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1390ساعت 9:29 PM توسط زهره مامان کسری| |

به دلیل سوءتفاهمی که بین همسر گرامی و شرکت سرویس دهنده اینترنتی ما پیش اومد یک ماهی دست من بیچاره از این دنیای مجازی کوتاه بود که خدا رو شکر مشکلات برطرف شد.

و حالا این فرصت دوباره به من، مثل تشنه ای که بعد از مدتها به آب خنک و گوارا رسیده لذت می بخشه.

دلم برای همه دوستای عزیزم تنگ شده و از همه اونهایی که تو این مدت به یادم بودن  ممنونم. سر فرصت به خونه های قشنگتون سر می زنم.

توی این یک ماه و اندی مسائل خوب و بدی هم برای ما پیش اومد مثل بستری شدن مامان فروز مهربون کسری توی بیمارستان که البته مسئله زیاد جدی نبود و مرخص شدن.

خاله عزیزم بعد از شش سال به ایران اومدن و دیدارها تازه شد.

دو تا از دوستان خوب دوره دبیرستانم رو دیدم و توی یه روز قشنگ پاییزی دور هم نشستیم و حسابی گپ زدیم و تجدید خاطرات کردیم.

عید غدیر هم ما مثل هر سال میهمان داشتیم و سید کسرای من هم کلی هدیه و عیدی گرفت.

یک پنجشنبه هم با کسری در یکی از جلسات ب مثل بازی که خیلی نزدیک منزلمون بود شرکت کردیم و بعد از یکسال آزاده عزیز رو دوباره دیدم و جای همه دوستان رو خالی کردم.

و من همچنان دنبال کارم و گاهی برای مصاحبه از این ور به اون  ور شهر سر می زنم. اما هنوز ....

کسری  رو هم اگه اوضاع و احوال مناسب باشه می برم مهد ولی معمولا به صورت مرتب نمی ره. چون این اخیرا یا برف و بارون میاد، یا مریضه یا خوابش کمه که ترجیح می دم نره و توی خونه بمونیم.

شاهکار جدید پسرکم اینه که دیروز پنجره اتاقش رو باز کرده ببینه بارون میاد یا نه، بعد یادش رفته ببنده و منم متوجه نشدم و .... الانم سرما خورده.

 

علی رغم میلم سی دی بن ۱۰ به خونه ما هم راه پیدا کرد و طی یکی دو باری که کسری اون رو دید حسابی روی رفتار و تفکراتش تاثیر گذاشت. مثلا نحوه دویدنش هم مثل بن ۱۰ شده و تمام نقاشیهاش شامل شخصیتهای همین کارتن بود. بالاخره من با صحبت کردن تونستم راضیش کنم که دیگه نبینه.یه روز صبح که از خواب بیدار شده بود طبق معمول گفت مامان میشه کارتون بذارم، منم گفتم بله ولی لطفا بن ۱۰ نباشه. کسری هم گفت بله که نمی ذایم بن تن اثیات بدی یو آدم می ذایه.(اثرات بد) و انصافا هم دیگه نذاشته تا الان.

مشغول تماشای فیلم شهر موشها بود، توی یه صحنه نشون داد که موشه داره قلیون می کشه، برگشته می گه : مامان چرا این موشه داره دودکش می خوره...

اومده می گه مامان گشنمه، منم یه دونه سیب بهش دادم بخوره. بعد از خوردنش گفتم مامان جون سیر شدی؟ گفت:نه که سیر نشدم(این مدل گویش رو تازه یاد گرفته، نه که ...، بله که...)مگه با یه دونه سیب آدم سیر می شه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

داشتم پشت در دستشویی رو پاک می کردم، در بسته بود و هی صدا می داد. مامانمم بودن. گفت مامانی مامان اجاس(کجاس؟) - تو دستشویی   - الهی بمییم؟ - خدا نکنه مامان جان چرا؟ - آخه مامان تو دستشویی گیی افتاده نمی تونه بیاد بییون.

یه بار که کارم داشت صدام می زد مامان جون، منم که سرم به کاری گرم بود می گفتم بله، جواب نمی داد. چند بار که این جریان تکرار شد، گفتم پس چرا حرفت رو نمی زنی، گفت: پس چرا نمی گی جونم

وقتی خیلی به دلش راه بیام و ازم راضی باشه بغلم می کنه می گه: مامان چقدر شما مهیبونین(مهربون) و اون لحظه لذت تمام عالم رو توی بند بند وجودم حس می کنم. شما مامانا خوب درک می کنین چی می گم، مگه نه؟

 

پ.ن: محرمی دیگر از راه رسید.....

در این شبها اگر باران چشمانت فرو ریخت 

                                                  کویر  قلب  ما  را  هم  دعا  کن                

نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت 7:0 PM توسط زهره مامان کسری| |

چون روز تولد کسری وسط هفته بود جشن تولدش رو روز پنج شنبه گرفتیم.

منم که می خواستم حداقل روز تولد بهش خوش بگذره، بردمش بازار درشکه سواری که خیلی وقت بود دلش می خواست. بعد هم بردمش رستوران. می خواستم کاخ نیاوران هم که نمایشگاه عروسک ملل بود ببرمش که دیگه دیدم دو تامون خیلی خسته ایم و قول یه روز دیگه رو بهش دادم.

 بازار تهران-درشکه سواری

 این درشکه سواری منجر به ساخته شدن این اسب توسط کسری شد:

اسب ساخته شده توسط کسری

روز تولد هم صبح رفتیم آتلیه که فکر کنم خیلی عکسهاش جالب بشه. جشن تولد هم خداروشکر خیلی خوب برگزار شد. این هفته آخر روزی چند بار می پرسید پس کی تولدم می شه ولی زمان مهمونی یکسره با باران و محمدرضا توی اتاقش بازی می کرد و هر چی بهشون می گفتم بیرون نمی اومدن.

 محمدرضا-کسری-باران

کسری و بابا

هدیه های تولد و شا دی کسری

شام تولد

هدیه های باز شده تولد

بعد از بررسی و تفکر و تعمق فراوون بالاخره اسم کسری رو توی یه مهد کودک نزدیک منزل دایی وحید که محمد رضا هم همونجا می ره نوشتم. و یکشنبه روز اولش بود. طبق معمول هر کاری از چند وقت قبل روش کار می کردم و توی گوشش از مزایای مهد کودک می خوندم،  طوریکه از مقاومت و جبهه گیری نسبت به مهد رفتن خبری نبود و یه کمی هم ذوق و شوق داشت. صبح با خوبی و خوشی رفت داخل مهد به طوریکه حتی خداحافظی هم نکرد. من رو هم راه ندادن برم داخل. چند بار سئوال کردم گفتن خوبه. ساعت ده و نیم آوردنش و گفتن که یه مقدار بهونه گرفته و چون روز اوله همین زمان کافیه. بعد هم خدارو شکر اصلا نگفت که دیگه نمیرم و از این حرفها....حالا ببینیم روزهای بعد چه واکنشی داره.

از وقتی کسری رو مهد ثبت نام کردن یه مقدار از بار فکریم کم شد و تا حدودی خیالم از بابت کسری راحت شد مخصوصا با دیدن رفتارش.

میگم این سه سالگی عجب عالمی داره. کسری که اصلا سمت نقاشی نمی رفت الان چند روزیه که مرتب می شینه نقاشی می کشه، مدتها تو اتاقش با وسایلش بازی می کنه، به پازل و بازیهای فکری علاقه بیشتری نشون می ده ،زمانی که بیرون می ریم دستش رو بهم می ده و محبتش نسبت به من بیشتر شده. خلاصه که خیلی خوشمزس و بعد از اون  دوران دو سالگیه پر ماجرا واقعا می چسبه.

تازگیها دوباره یک سری کلمات استفاده می کنه که تعجب برانگیزه:

غذای تندی خورده بود. گفت وای مامان آب بده دارم از دهن سوختگی می میرم!!!!

توی خیابون شیب دار که پر از دست انداز بود رانندگی می کردم و مرتب ترمز می گرفتم، آخر کسری صداش دراومد و گفت: چقدر رانندگی بد می کنی خانم!!!!!!!

از مهد اومد بهش گفتم کسری با بچه ها دوست شدی؟جواب داد: نه والله دوست نشدم....

یا مثلا می گه مامان خدا وکیلی من این بازی رو خیلی دوست دارم....

بعد نوشت: روز دوم مهد هم به خوبی سپری شد،خدا رو شکر.

نوشته شده در دوشنبه 25 مهر1390ساعت 12:0 PM توسط زهره مامان کسری| |

سه ساله که عطر نفسمهات هوای خونه رو خوشبو کرده....

              که صدای خنده های بی بهانه ات غمها رو از یادم می بره....

               که گریه های مظلومانه ات دلم رو فشرده می کنه....

               که با مهربونیها و شیرین زبونیهات از این دنیا جدا می شم.....

               که سعی می کنم از دریچه چشمهای قشنگ تو دنیا رو نگاه کنم.....

               که یادم نیست قبل از تو چطور زندگی می کردم.....

               که زندگی رو برام از نو معنا کردی.....

               که همنفس لحظه هام شدی.....

               که برای خودم ذره ای نمی خوام اما برای تو دنیا رو....

               که.........

جان مادر سه سالگیت مبارک

 

 

نوشته شده در یکشنبه 17 مهر1390ساعت 6:31 PM توسط زهره مامان کسری| |

دوستان خوبم ایمیل زیر به دستم رسیده. نمی دونم پایه و اساس درستی داره یا نه؟ ولی به هر حال  بهتر دیدم  به اشتراک بذارمش و نظر دوستای گلم رو هم بدونم.

 

ايران رکورد سرطان را خواهد شکست!!!soya lectin که در ايران به "لسيتين" معروف است پروتئين گياهی است که به کربوهيدرات خاصی تبديل ميشود و مورد ما همانطورکه پيدا است پروتئين سويا ميباشد كه مانند عسل رقيق است. اين لسيتين در ايران توليد نميشود و دارای دوگونه ميباشد، صنعتی و خوراکی که اختلاف قيمت آنها 6 تا 9 برابر است (بستگی به کشور فروشنده دارد) لسيتين صنعتی بيشتر در صنعت رنگ به کار ميرود و خوراکی آن بيشتر در صنعت شکلات سازی.     مثلا شركت مينو در ماه حدود 60 تن مصرف دارد. شما اگر در اسناد گمرکی کنکاش کنيد متوجه ميشويد که آخرين پارتی لسيتين خوراکی ترخيص شده از گمرک به تاريخ سال 1365 بوده و از آن تاريخ هزاران تن شکلات و آب نبات با لسيتين صنعتی سرطان زا درست شده است. جالب است که بدانيد اين لسيتين ها در گمرک تحت نام خوراکی وارد ميشود ولی قيمت همه آنها درحد لسيتين صنعتی است.      لذا مقتضي است اين آگهي را به ديگران اعلام نمائيم و از مصرف شكلات هاي ايراني بخصوص براي بچه ها خودداري نمائيم.

 - آخه یکی نیست بگه مگه ما به اسناد گمرکی دسترسی داریم که بخوایم توش کنکاش کنیم!!!!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر1390ساعت 1:29 PM توسط زهره مامان کسری| |

Design By : Night Melody